درآمدی بر تاریخ تمدن
تهیه کننده: حسین کرمعلیان (گروه B)
منبع: لوکاس، هنری؛ تاریخ تمدن؛ (جلد دوم).
در ابتدا به تعريف رنسانس ميپردازيم. اصطلاح رنسانس به جاي آنكه بر نوزايي تمدن دلالت كند تنها به معناي دگرگونيهاي فرهنگي مهمي است كه پس از 1300 م در ايتاليا رخ داده و تا پس از 1600 به ساير بخش هاي اروپا گسترش يافته است. در اين دوره شرايط اجتماعي و اقتصادي براي دگرگوني ها در انديشه و راه و روش زندگي مساعد بود، در اين دوره بازرگاني و صنعت بيش از پيش رو به شكفتن نهاد. سرازير شدن سيل فلزهاي گران بها به اروپاي باختري از راه اسپانيا تأثير نيرومندي در زندگي اقتصادي و اجتماعي اروپا گذاشت.
انسانگرايي يا اومانيسم با پيوندي كه با فرهنگ بسياري از دورهها دارد مهمترين مفهوم نوين بود. سيسرون ميگفت نام همه ما بشر است اما تنها كساني از ما انسانند كه با مطالعات مناسب فرهنگ متمدن شده باشند.
اما انسان گرايي عصر رنسانس بار معنايي خاصي داشت و بر افول قدرت مستحكم مذهب مسيحيت در انديشه و عمل و لاجرم رويرارويي با كلام، فلسفه، هنر و ادبيات سدههاي مياني كه رشد و گسترش جنبههاي دنيوي زندگي يوناني به كمك آن شتافته بود دلالت مي كرد.
فرانچسكوپترارك كسي بود كه شورش انسان گرايانه را آغاز كرد. او به گردآوري آثار نويسندگان باستان در جاهاي مختلف پرداخت و دست به سفرهاي وسيعي زد. وي عميقاً ميهن دوست بود. يكي از چشمگيرترين سهم هاي انسان گرايي و بازيافتن آثار باستان، برداشت تازه از آموزش و پرورش بود. از نظر سيرون عيب آموزش كهن در اين بود كه حرفهاي تر از آن بود كه در معناي حقيقي كلمه سودمند باشد.
از آنچه درباره انديشه انسان گرايان گفته شد پيداست كه بايستي انسان گرايي را به منزله آيين نقادي زندگي، هنر و اوضاع و احوال آن دوره به شمار آورد. انديشه انقلابي اي چون انديشه انسان گرايانه به خشونت نگرائيد بلكه دگرگوني هاي محسوس جامعه اروپا را در پايان سدههاي ميانه شتابان ساخت. موقعيت زنان يكي از چشمگيرترين اين دگرگوني ها بوده است.
آموزش دختران را مانند پسران كردند. انسان گرايان از دين نيز انتقاد ميكردند. آنها در آغاز با كليسا دشمني نداشتند در واقع بسياري از ايشان دين دار بودند البته نه همه انسان گرايان.
بارزترين آنها لاورنيتوس والا(1457-1405) بود كه عليه دين شوريد و از دين مسيحي بريد و آشكارا مشرك شد. وي قراردادهاي اخلاقي را بي اعتبار مي دانست و معتقد به لغو زناشويي بود.
دسيدريوس اراسموس هلندي از جمله بزرگترين انسانگرايان اروپاي شمالي بود. ويژگي وي به عنوان يك انسان گر اين بود كه بر عنصر اخلاقي اين گونه اعمال ديني تأكيد ميورزيد. اما به جنبههاي عملي و فعاليت هاي سازمان يافته كليسا توجهي نداشت وي نياز به آموزش انسان را نيازي مبرم ميشمرد.
به عقيده اراسموس كليسا با همه كاستي هايش نهاد خوبي بود و نبايستي از بين برود. جنبشهاي فكري و اخلاقي از قبيل انسان گرايي نحلههاي گوناگوني را به راه انداخت كه پارهاي از آنها محافظه كارانه و تعبير انقلابي بود. دورهاي را كه معمولاً اوج نوزايي نام دادهاند عصر اوج و به هم پيوستن گرايش هاي رو به پيشرفت پيشين در زمينه هنر، ادبيات، انديشه و رسوم اجتماعي است و دوره كار و زندگي سه هنرمند بزرگ را در بر ميگيرد. لئوناردوداوينچي، ميكل آنجلو و رافائل.
لئوناردو اصيلترين آثار هنري دوره رنسانس را پديد آورد.
همه هنرمندان اروپاي شمالي از يك ويژگي مشترك برخوردارند و آن ستايش شيوههاي استادان ايتاليايي است البته اين سخن بدان معنا نيست كه هنرمندان اروپاي شمالي تقليدگران چشم بستهاي بودند؛ بسياري از ايشان بهترين روش هاي بيگانه را با شيوههاي خود با موفقيت در آميختهاند.
پيامدهاي سفرهاي اكتشافي دست كم به عنوان عامل ضروري همان قدر مهم است كه انسان گرايي و هنر نوين نوزايي در تاريخ فكري اروپا اهميت داشت چرا كه اين سفرها سرانجام همه جنبههاي زندگي اعم از جنبههاي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و نيز جنبههاي هنري و ديني را دگرگون ساخت.
اينگونه سفرهاي اكتشافي آغاز جرياني است كه ميتوان نام «اروپايي كردن جهان » بر آن نهاد. آسيا و آفريقا بيش از پيش به توابع اقتصادي اروپا تبديل گرديد. در اين دوره كشاكش ميان منافع استعماري انگليسي ها، فرانسوي ها و اسپانيائي ها سبب به راه افتادن برخوردهاي جدي شد.
پس از آن نيز علاقه زيادي به اكتشاف نشان داند. امريكو و سپوچي فلورانسي به سوي باختر چند سفر كرد و شرحي درباره سرزمين هاي ناشناس انتشار داد و پس از او اين سرزمين ها براي نخستين بار آمريكا نامه بشر اينكاها قومي كه در اكووادور، پرو و بوليوي ميزيستند. نخستين بوميان آمريكايي بودند كه فلزها را به كار گرفتند و تمدن بر پايه كاربرد فلزها پديد آوردند. فرمانروايان اسپانيايي براي اداره امپراتوري گسترده شان در آمريكا حكومتي استعماري تشكيل دادند كه به تقليد از شيوههاي حكومتي خود كشور اسپانيا بود.
كشف آمريكا براي اسپانيا و اروپا مهم بود اما براي بوميان آمريكا تأثير انقلابش داشت.
اسپانيائي ها بوميان را به كلي ريشهكن نكردند بلكه بوميان شالوده اجتماعي و اقتصادي تمدن نوين شدند.
پس از آنكه اسپانيائي ها گنجينههاي عظيم طلا و نقره بوميان آمريكا را تصاحب كردند به معدنها روي آوردند. با ورود طلا و نقره و فلزات گران بها از آمريكا به اروپا و اسپانيا بر رونق شهرهاي اروپا افزوده شد. اين دگرگوني در جامعه اروپا تحولي اساسي ايجاد كرد و به نوبه خود بر همه جنبههاي فرهنگ اروپا تأثير گذاشت.
دورهاي كه به اصلاح ديني مشهور است از اواسط سده شانزدهم ميلادي شروع شد. اصلاح ديني علت هاي بسياري داشت يكي از مسائلي كه كليسا با آن روبرو بود دارائي هاي دنيوي خودش بود. تصرف اموال كليسا در كشورهايي كه راه اصلاح ديني مشهور است از اواسط سده شانزدهم ميلادي شروع شد. اصلاح ديني علت هاي بسياري داشت. يكي از مسائلي كه كليسا با آن روبرو بود، دارائي هاي دنيوي خودش بود. تصرف اموال كليسا در كشورهايي كه راه اصلاح ديني را رفتند انگيزه مهم و نيرومندي به شمار ميرفت.
دارائي هاي دنيوي و مناسبات سياسياي كه بر اثر دارائي ها گسترش يافت كليسائيان را به فساد آلوده كرد. همچنين بر اساس مقررات كليسا كشيش بايد مجرد ميبود. در حالي كه بسياري از كشيش ها زناشويي غير رسمي داشتند. انسان گرايان كاري به اين نداشتند كه آيا كشيشان خوب تعليم يافته بودند يا نه تنها به صرف اينكه آموزششان را از مد افتاده ميدانستند و نوع آموزش مدرسي را خوار ميشمردند كشيشان را به عنوان مردمي نادان محكوم ميكردند.
همچنين انسان گرايان كاستي هاي اخلاقي كشيشان را به باد سرزنش ميگرفتند و آن كاستي ها را بزرگ ميكردند. نگرش آن جهاني به زندگي با انتقاد جدي روبرو شد. از نظر آنان اين نگرش افراطي پارسايانه كه تركيب اين دنيا به معناي به دست آوردن آخرت است مختص پايان سدههاي ميانه بوده است. انسان گرايان بر شمار شدند و نگرششان بر همه بخش هاي اروپا تأثير گذاشت.
مارتين لوتر (قرن 15) نخستين كسي بود كه در جريان اصلاح ديني يكسره از كليسا بريد. در جريان اصلاح ديني افراد مختلفي چون لوتر، ستوينگلي و زان كالون به مبارزه و انتقاداتي بسياري از سنت هاي مذهب كاتوليك پرداختند و بسياري از مراسم آنها را زير سوال بردند. كليساهاي كالوني عموماً به كليساهاي اصلاح شده مشهور شد. پيروان كالون از اسقف ها نفرت داشتند و خواستار بركناري آنها بودند.
نهضت پروتستان به پايان دادن سدههاي ميانه كمك كرد و نقطه آغاز عصر نوين شد، پيدايش آئين پروتستان رشته يگانگي كليسا را گسست نفوذ كليسا را ضعيف كرد و قدرت آن را در شكل دادن به زندگي آينده به ناچار كاهش داد.
در سال 1500 م اهل فضل عملاً چندان فرقي ميان فلسفه و علم نميگذاشتند. فيلسوفان دانشمند بودند و دانشمند فيلسوف، البته اين يگانگي رشد تك تك علوم را كند مي كرد.
پروتستان ها عموماً كتاب مقدس را تنها مرجع ديني ميدانستند و ميگفتند در موضوع هاي علمي بايد به آن رجوع كرد و زيرا كلمه به كلمهاش وحي است.
عصر لويي چهاردهم كه فرانسه در خلال آن رهبري فرهنگي زندگي اروپايي را بر عهده گرفت واپسين مرحله عصر باروك است. شخصيت لويي چهاردهم همواره نظرها را به خود جلب كرده است. او در روابط شخصيش مؤدب و باوفار بود؛ به هنرها به ويژه هنر نمايش دلبستگيهايي داشت. او معتقد بود بر پايه حق الهي فرمان ميراند و فرمانروايي فرانسه را به خداوند به او سپرده است.
در بار لويي چهاردهم با شكوه و پر زرق و برق بود. درباريان هند گفتوگوي مؤدبانه و به جا آوردن تعارفات را ميآموختند. در همه كشورهاي اروپايي بسياري از اشراف زادگان سدههاي 16 و 17 خشن و بدرفتار بودند. بيشتر عمرشان را به شكار ميگذراندند. مطالعه، موسيقي، ادبيات براي بسياري ناشناخته بود و اشراف غالباً قرض هاي سنگين داشتند. اما زندگي درباري لويي چهاردهم به بيشتر اين ناهنجاريها پايان داد. نكته مهمي كه اينجا وجود دارد علاقمندي بود كه بورژوازي به روشهاي مؤدبانه و پيراستگي اجتماعي دربار فرانسه نشان مي داد. آداب عصر لويي چهاردهم، روش پذيرفته شده طبقات متوسط اروپا شده اما علاوه بر نكات مثبت بايد به جنبه هاي منفي اين زندگي درباري هم توجه داشت.
مردم فرانسه براي بقاي چنين جامعه اشرافي بهاي سنگيني پرداختند و ماليات هاي سنگينتري دادند كه كشور تا آن روز نديده بود. اما اين طبقه ممتاز به انگلهاي اشرافي مآب تبديل شد و به نگهداري و ادامه موقعيت ممتاز و افزايش مستمريهاي خود دل بست و تقريباً همه آنها تكليف هاي اجتماعي و سياسيشان را از ياد بردند. لويي چهاردهم كه اين فكر را در سر داشت كه نقش بزرگي در صحنه سياسي اروپا بازي كند. تقريباً فرانسه و خودش را نابود كرد. لووا كارآمدترين ارتش را سازمان داده بود و كولبر خزانه پادشاهي را از پول انباشته بود. بنابراين لويي استعدادها و منابع فرانسه را براي گسترش مرزهاي كشور بكار گرفت. چهار جنگ به قرار زير به راه انداخت:
1) جنگ انتقال (1667 تا 1668)
2) جنگ هلند (1672 تا 1678)
3) جنگ با اتحاديه آوگسبورگ كه در آمريكا به جنگ شاه ويليام مشهور است. (1689 تا 1697)
4) جنگ جانشيني اسپانيا (1701 تا 1714) در اين جنگ هالويي به نسبت جان و مالي كه از دست داد، نواحي كمي را از راه پيروزي بدست آورد. بر اثر سرماي سخت سال 1709 مردم زيادي از گرسنگي و سرما مردند و چون درآمدهاي مالياتي كم شده بود دولت نتوانست مزد سربازان را بپردازد حتي درباريان كه از شاه لطفها ديده بودند زمزمه مخالفت را آغاز كردند. ماليات به شدت خود رسيد و بدهكاري مردم كمرشكن شد و فقر همه جا را فرا گرفت.
اكنون ميخواهيم به مهمترين دگرگوني در تاريخ نوين يعني انقلاب صنعتي كه در سدههاي هفدهم و هجدهم در انگلستان آغاز شد بپردازيم. ابتدا اين سؤال مطرح شد كه علتهاي انقلاب صنعتي چه بود؟ ابتدا بايد به دگرگوني ژرفي كه پس از كشف قاره آمريكا و گشوده شدن راه دريايي به هند از طريق دماغه اميدنيك روي داد توجه داشته باشيم. انگلستان در عين آنكه خارج از مرز قاره اروپا قرار داشت، از رونق اقتصادي نسبتاً متعادلي برخوردار بود. اما هنگامي كه كرانه اقيانوس اطلس اروپا به كانون باختري داد و ستد پر رونق كالاهاي تجملي با خاور دور تبديل شد، انگلستان به سرعت دست به كار بهبودي اقتصادش شد. پيدايش امپراتوري گسترده استعماري در قارهي آمريكاي شمالي عامل ديگر بود.
رونق بازرگاني انگيزه رشد جمعيت شهرنشين اروپاي باختر ميشد و دگرگونيهاي سريعي را در توليد پارچه ايجاد كرد كه اين امر منجر به گسترش كارخانهها شد. روشهاي پيشرفته توليد كارخانهاي و داد و ستد جهاني ثروت بيسابقهاي به بار آورد و منجر به پيدايش سرمايهداري شد. همچنين در اين دوران دگرگوني هاي بزرگي در شيوههاي كشاورزي و دامپروري رخ داد.
بزرگترين اختراع سده هجدهم ماشين بخار بود كه آن را به جيمز وات نسبت ميدهند.
از اختراعات مهم ديگر ماشين ريسندگي و بافندگي و دستگاه پنبه پاككني بود.
اگر بخواهيم به نكات منفي انقلاب صنعتي اشاره كنيم بايد گفت كارگران تهيدست بودند و جز كار بازوانشان ذخيره ديگري نداشتند. آنها در كارخانههايي كه به بهاي ارزان ساخته شده بود و حداكثر ماشينها را در آنها جاي داده بودند، كار ميكردند.
كار توان فرسا بود نه به دليل اينكه سخت بود بلكه به اين سبب كه يكنواخت و اجباري و ساعات آن زياد بود. كارگران امنيت شغلي نداشتند. هرگاه كه كارخانهداران براي محصولشان سفارش نداشتند، بدون كمترين توجه به رفاه حال كارگران آنها را بيرون ميكردند. خانهها را ارزان قيمت و بدون كمترين توجه به آسايش و زيبايي ساختند. همه جا كثيف و همه چيز غير بهداشتي بود. كودكان ناچار بودند در خردسالي ساعتهاي طولاني كار كنند. زنان و از جمله مادران در كارخانهها كار ميكردند. بدي تغذيه عموميت داشت و بيماري ناشي از تغذيه نامناسب شايع بود.
در نظر بسياري از مردم دين از اعتبار افتاده بود. دگرگوني هاي جدي در كليسا و زندگي كليسايي رخ داده بود. حكومتها حق خود ميدانستند كه دين را تحريف كنند.
خردگرايان سده هجدهم معتقد به خداپرستي طبيعي بودند. آنها ميپنداشتند در جهاني كه قانون هاي طبيعي كشف شده توسط كپلر، گاليله و نيوتن بر آن حكومت ميكند نياز چنداني به مداخله خاص خداوند نيست. اينها به خدا عقيده داشتند اما باور نداشتند كه خدا همواره در كار جهان مداخله كند. خداپرستان طبيعي با جنبههاي خاصي از مسيحيت مانند اعتقاد به معجزات، وحي، ظهور پسر در شخص عيبي و رستاخيز به شدت مخالفت ميورزيدند.
افكار فيلسوفان اين دوره تأثير بارزي در مفاهيم حكومت داشت. پادشاهان هنوز بر اين باور بودند كه بر اساس حق الهي فرمان ميرانند در پي آن بودند كه اعمالشان را با فلسفه آن عصر وفق دهند. حكومتهاي اين پادشاهان خيرخواهانه شد. كشورها را پادشاهان اما به سود مردم اداره ميكردند. فردريك بزرگ نخستين مستبد بزرگ خيرخواه بود. فردريك كشاورزي، بازرگاني و صنايع را به راه انداخت، قانون را ساده كرد، امور مالي را اصلاح نمود، به دانشگاه ها توجه و رسيدگي كرد، آزادي دين و چاپ انتشار را تأمين نمود و حكومت كارآمدي برقرار نمود.
در نيمه دوم سده هيجدهم عصر خرد رو به پايان ميرفت و جنبش رمانتيك در شرف آغاز بود. جنبش رمانتيك طغياني بود علیه:
1) انديشه خردگرايانهاي كه در سده هيجدهم به طرز مصنوعي و غالباً سطحي پرداخته شده بود.
2) گرايش طبقات فرهيخته به فرهنگ يوناني- رومي و غفلت از فرهنگ سده ميانه و نوين.
3) بسياري از رسوم اجتماعي، اخلاقي و ديني آن عصر.
4) حكومت پادشاهي لجام گسيخته.
جنبش رومانيتك شكلهاي بسياري گرفت. احياي روشنگرايي در انگلستان را مي توان يكي از سرچشمههاي آن دانست.